|
||
|
|
Thursday, November 29, 2007
كاسه اي زير نيم كاسه! و يا فروش هوا با كارت هوشمند!!!!!
![]() توي صف طويل بنزين ايستاده بودم وماشين جلويم يك پيكان بود و خرامان وخرامان داشتيم به پمپ ها نزديك ميشديم يك ربع بعد نوبت ما شد! اون توي پمپ اول و من جلوي پمپ دوم توقف كردم و پياده شدم تا با قرار دادن كارت سوختم نازل را بردارم ... چون طرف ديگر پمپ مشغول بود منتظر ايستادم و مردي كه راننده پيكان بود كارتش را گذاشت و شروع كرد به زدن بنزين ...10 – 20 – 30 – 40 داشت باك را پر ميكرد و مي خواست تا باكش جا داره بنزين بزنه! زد تا شد 45 ليتر... بعد متصدي پمپ را با صداي شبيه فرياد صدا كرد كه اي آقا ميگم شما ها دزيد قبول نمي كنيد!؟اي آقا چطور ممكنه باكي كه همش 42 ليتر بنزين توش جا ميگيره( اون ميگفت ?? تا من بيتقصيرم و ...) 45 ليتر بنزين بزني و هنوز جا براي بنزين داشته باشه !؟ بعدش هم مگر باك ماشين من خالي بود ؟ اي داد و اي بيدار من اعتراض دارم ... و هي داشت داد و فرياد ميكرد ... صاحب پمپ بنزين از اتاقش بيرون آمد و مرد را به سكوت دعوت كرد و گفت ماشينت را بده كنار و بيا داخل تا با هم حرف بزنيم .... طرف ديگه نازل را گذاشته بود سر جاش و من برداشته بودم و داشتم باك ماشينم را پر ميكردم و اصلا توجهي به حرف هاي مرد نداشتم و دلم مي خواست زود باك ماشينم پر بشه و برم سر كار و زندگيم و به اين حرف ها هم كاري نداشتم با اينكه يقين داشتم حتما كاسه اي زير نيم كاسه قرار داره ..... *** !!!
- يك توضيح كوچك در مورد صفحه نظر خواهي وبلاگم بدم و آنهم اينكه در يكي از پست هايم قبليم توضيح دادم كه قسمت نظر خواهي و هم اينكه ( ) مورد بي مهري مسئولين فيلترينگ مخابرات قرار گرفتند و به هيچ وجه نمي شه به آنها لينك داد! به خاطر همين اين صفه نظرخواهي را درست كردم تا لااقل بشه توسط آن با دوستانم ارتباط داشته باشم! از اين بابت معذرت مي خواهم و اميدوارم هيچ پيامي بي پاسخ نماند.
A Proverb
If you feed a man a fish, you are feeding him once;but if you teach him how to fish you feedinghim for the rest of his life. Labels: ENGLISH SHORT STORY
Thursday, November 22, 2007
آخرش خياط هم افتاد توي كوزه!!! اگر به سريال ها و فيلم ها و برنامه هاي تلوزيون توجه كرده باشيد در اكثرشان حتي شده در چند جمله كوتاه به بازيگري و كارگرداني و اينجور مسائل اشاره اي ميكنن و يا پا از اين هم فراتر ميگذارن و يكي از پايه هاي اصلي ( واسمون مهمون آمد برم بر ميگردم) دائيم آمد، بعد از مدتها براي نهار ...دو سه ساعتي ماند و رفت ... اما من تا باز برگردم بنشينم سر كامپيوترم حدود ... ساعت 14:30 رفتم و الان 24:15 هست كه دوباره نشستم اينجا و به كل رشته كلام از دستم در رفته... آهان مي گفتم ... يكي از پايه هاي اصلي فيلمشون قرار ميدن من هم از قافله عقب نمي مانم و هر چي كه مي نويسم اول يا وسط و يا حتي شده نقطه پايانيش را به وبلاگ و اينترنت و كامپيوتر ربطش ميدم هر چه باشه اين روزها كاري جز نشستن جلوي اين پنجره (كوچك يا بزرگ) ندارم و ساعات بيكاريم را باهاش پر ميكنم ...
Wednesday, November 14, 2007
برنامه ريزي! يا هذيان هاي شبانه
الان ساعت 2:20 دقيقه روز چهارشنبه است به عبارتي شب سه شنبه كه فرداش ميشه چهارشنبه! براي بعضي ها چهارشنبه است و براي بعضي ها هنوز سه شنبه تمام نشده و براي اكثر مردم امروز!؟ امروز چي دارم ميگم براي اكثر مردمي كه الان خواب هستن الان نه روز و نه شب و نه! وقتي خوابيديم مگر زمان و مكان براي ما فرقي ميكنن؟ مگر فرق ميكنه توي بهشت هستيم يا توي جهنم؟ توي پر قو خوابيديم يا روي زمين سفت و سخت! اصلا مگر ما فكر هم مي كنيم كه اين چيزها را هم بفهميم؟ مگر نه اين است كه شب روي تخت خواب دراز ميكشيم و براي فردايي كه هنوز نيامده نقشه مي كشيم و به فرصت هايي از دست داده ديروز غبطه مي خوريم و يهو بدون اينكه خودمان هم بدانيم با صدايي از خواب ميپريم! صدا مي تونه صداي زنگ ساعت باشه و يا صداي مهربان مادر! بيدار شو ... اول با خودت فكر مي كني كه داري خواب مي بيني چطور ممكنه؟ تو كه سرت را روي بالش گذاشتي ساعت مگر 10 يا فوقش 11 نبود؟! اما وقتي چشمت را باز مي كني در كمال ناباوري مي بيني كه الانه خورشيد طلوع كنه و تو هنوز داري به اين فكر مي كني كه فردا چه بكني! امروز يك آقايي توي تلوزيون داشت در مورد برنامه ريزي حرف ميزد و همش از اينكه بايد توي زندگي برنامه داشت و در هر صورت به برنامه هاي نوشته شده عمل كرد داد سخن ميداد! با خودم گفتم منهم براي فردام برنامه مي نويسم ... ساعت 7 بيدار مي شوم... ساعت 7:30 اگر خواب از سرم بپره صبحانه مي خورم ... ساعت 8 ميروم دانشگاه ... ساعت 9 همراهم زنگ ميزنه! مادرمه ميگه بيا خونه برات خواستگار مي خواد بياد!!!!!!... ساعت 10 خانه هستم ... 11 آقا داماد خوشبخت با اسب سفيد آمده خونه ما ... ساعت 12 همه چيز تمومه و ساعت 13 سفره پهن ميشه! منظورم سفره عقده ... 13:30 ميگم بله 13:33 آقا دادماد خوشخبت هم ميگه بله ... ساعت 14 ميريم بازار و هر چي براي يك زندگي لازمه را ميخريم (چون من خيلي به اين چيزها وسواس دارم اين مورد سه ساعت طول ميكشه) ساعت 17 با هم ميشينيم برنامه كودك تلوزيون را نگاه مي كنيم ساعت 18 برنامه تمام شده و ما مراسم عروسي را شروع ميكنيم و تا ساعت 11 برنامه ما ادامه داره ... ساعت 12 دوتايي مثل دو تا مرغ عشق توي خونه خودمان ميپريم روي رخت خواب و در آغوش هم ... خب اون وقت حساس سر ميرسه و ساعت زنگ ميزنه و مامانت سرت داد ميكشه كه دير شد و بيدار نشي نمازت قضا ميشه! از خواب كه بيدار ميشي بالشي را كه تا صبح در آغوش داشتي را پرت مي كني به گوشه اي از اتاق و با خودت مي گي: مگر زندگي دست خودمه كه بخوام براش برنامه بنويسم!! مگر توي خواب ...
- يك هفته با خودت كشتي ميگيري كه مثلاَ اين هفته جمعه مي خواي بري كوه! هي برنامه ريزي مي كني و وسايل مورد نياز را ميخري و همه چيز براي يك جمعه خوب كنار جويبار روي كوه الوند جوره ! شب مي خوابي و صبح هنوز چشم از خواب باز نكرده تلفن زنگ ميزنه و بهت خبر ميدن كه مادر بزرگت ديشب فوت كرده و ... واي كدام را بگم حالا نگي اين چه مزخرفاتي است كه نوشتي ... چون امشب حال درست و حسابي ندارم و از عصر تا يك ساعت پيش داشتم توي كارهاي خونه داشتم به مامانم كمك مي كردم حسابي خستم و قاطي مي كنم ... وبلاگ خودمه و هر چي دلم بخواد توش مي نويسم و به كسي هم مربوط نيست! خوب دولت هم اين حق را براي امثال من محفوظ داشته و اين حق را بهم داده كه وبلاگم را ثبت نكنم ..... تو چي مي گي؟؟؟؟؟؟؟ نگو خودم حدس ميزنم ... هذيان هاي شبانه !!! پا شم بخوابم و مگر الان وقت وبلاگ نوشتنه؟
Wednesday, November 07, 2007
حواسپرتي اين روزها خيلي حواسپرت شدم و به زحمت مي توانم ذهنم رو توي يك مطلب خاص متمركز كنم ! وقتي كامپيوترم را روشن مي كنم حواسپرتيم عود ميكنه، اما اين بار حواس پرتي كامپيوتريم ! شروع مي كنم بيخودي به گشتن بي هدف ميون فايل هاي قديميم و بعضي وقت ها هم اينترنت! اينترنت !؟ اما نه مثل سابق? چون اينترنت ديگه برام آن جاذبيت قبلي را نداره! يادش بخير يك موقعي بود كه هر چيز الكي را روي آدرس بار تايپ ميكردي آخر به جايي ختم بخير ميشد ، اما حالا از هر 10 آدرسي كه به زحمت از سايت ها و وبلاگ ها و يا گوگل و ياهو و ... پيدا مي كني كه آدرس سايت و يا وبلاگ معتبري هم هستند ، در 8 مورد با صفحه دسترسي به اين سايت مقدور نمي باشد مواجه ميشي! و دو تاي ديگه هم كه باز ميشن تغيير كاربري دادن و به بيزنيس و پخش آگهي تبليغاتي روي آوردن! آدم شاخ در مياره ! سايتي كه مثلا قالب وبلاگ داره و يا سايتي كه فقط نرم افزار گذاشته هم فيلتر شدن! بعد به فكر حواسپرتي خودم مي افتم كه از بس وسواس در مورد ديتا هام توي كامپيوترم بخرج ميدم كه بعضي وقت ها حواسم پرت ميشه و فايل هاي قيمتيم كه با كلي زحمت و هزينه بدستشون آوردم را پاك مي كنم! حالا هم باورم ميشه كه اينترنت ما هم دچار حواسپرتي شده و حالا حالا هم درست بشو نيست। ---------------- رفتي رو بي تو دلم پر درده پائيز قلبم ساكت و سرده دل كه مي گفتم محرم با من كاشكي ميديدي بي تو چه كرده اي كه به شب هام صبح سپيدي بي تو كويري بي شامم من اي كه به رنج هام رنگ اميدي بي تو اسيري در دامم من با تو به حرفم سنگ صبورم بي تو شكسته تاج غرورم با تو يه چشمه ام چشمه روشن بي تو يه جاده ام كه سوت و كورم اي كه به شب هام صبح سپيدي بي تو كويري بي شامم من اي كه به رنج هام رنگ اميدي بي تو اسيري در دامم من چشمه اشكم بي تو سرابه خونه عشقم بي تو خراب شادي ها بي تو مثل حبابه سايه آهه نقش بر آب رفتي بي تو دلم پر درده پائيز قلبم ساكت و سرده اي كه به شب هام صبح سپيدي بي تو كويري بي شامم من اي كه به رنج هام رنگ اميدي بي تو اسيري در دامم من چشمه اشكم بي تو سرابه خونه عشقم بي تو خراب شادي ها بي تو مثل حبابه سايه آهه نقش بر آب رفتي رو بي تو دلم پر درده پائيز قلبم ساكت و سرده دل كه مي گفتم محرم با من كاشكي ميديدي بي تو چه كرده اي كه به شب هام صبح سپيدي بي تو كويري بي شامم من اي كه به رنج هام رنگ اميدي بي تو اسيري در دامم من Labels: حواسپرتی
Thursday, November 01, 2007
چند روز پيش داشتم ميرفتم آزمايشگاه تا نتيجه آزمايشم را بگيرم. سوار تاكسي شدم تا آنجا مشكل پارك ماشين نداشته باشم (( و هم اينكه سهميه بنزينم را الكي توي ترافيك و شلوغي بهدر ندم! شايد لازم شد و يك كاري پيش آمد و رفتيم بيرون شهر! خب من كه مثل بعضي ها نيستم كه چندتا ماشين زاپاس داشته باشم و از بنزين شان استفاده كنم !!!)) هم اينكه بتوانم يك دوري پاي پياده بزنم و هوايي تازه كنم. به راننده گفتم سر يخچال پياده مي شوم و روي صندلي جابجا شدم. باد تندي در حال وزش بود و هر از چند گرد و خاك زيادي به راه مي انداخت و خوشحال بودم از اينكه توي ماشين هستم و چشام از اين گرد و غبار در امان هستند. كم كم هوا دگرگون شد و پيش بيني هواشناسي درست از آب در آمد و نم نم باران شروع به باريدن كرد و من هنوز تنها مسافر تاكسي بودم و همه اين اتفاقات چند دقيقه بيشتر طول نكشيد! من در خيالات خودم غرق بودم كه يهو با ترمز ماشين به خودم آمدم। راننده خم شده بود و داشت در جلو ماشين را باز ميكرد। سرم را برگرداندم ديدم يك پسره كم سن و سال داره مرد تند تند ويلچري را به سمت ماشين ميرانه! وقتي ويلچر جلوي در ماشين رسيد مرد نسبتا جواني كه روي صندلي چرخدار نشسته بود و معلوم بود از دو پا فلج هستش رو به راننده كرد و گفت: خدا خيرت بده من پول ندارم كه بهت بدم!؟ راننده در حالي كه دستش را براي كمك كردن به طرف مرد كرده بود گفت بيا بالا! و او به زحمت خودش را روي صندلي جلو انداخت و پسره كه بعدا معلوم شد همسايه شان هست و براي كمك به او آمده ويلچر را گذاشت توي صندوق عقب و آمد نشست پهلوي من! مرد معلول از وقتي كه سوار ماشين شده بود همش داشت مي گفت و مي خنديد! و به روز و روزگار كه او را روي صندلي چرخدار انداخته بود دهن كجي ميكرد! همش حرف ميزد و ميخنديد... دهنش مدام در حال جنب و جوش بود ... از بيمارستان داريم مي آئيم از صبح آنجا بوديم از بهزيستي نوشتن بروم كمسيون شايد يك پولي بهم بدن اما آنجا تحويلم نگرفتن و تا حالا آنجا علاف بوديم ... من از همه حرفهايي كه زد فقط تا اين حد توي ذهنم ماند ... مرد راننده كه حدود 50 ساليش ميشد فقط گوش ميداد و كمتر ديدم كه حرف بزند! فقط گوش ميداد ! مرد معلول از ريش مرد راننده حدس زده بود كه او شايد بسيجي باشد!!!!! حرف را به بسيج و اينجور چيزها كشاند و اسم يكي را گفت و گفت كه او مسئول حراست يا حفاظت فلان بيمارستانه!؟ مي شناسي؟ برادره فلانيه عجب آدم خوبيه! مرد راننده گفت : نمي شناسمش!؟ مرده گفت چطور نمي شناسيش آدم مشهوريه؟ راننده گفت خب منهم آدم مشهوري هستم اما. اما هيچ كس منو نمي شناسه! از حرفش خندم گرفت اما به زور خودم را نگهداشتم... مرد معلول كه كم كم داشت كم مي آورد مردد گفت پاسداري؟؟؟؟ و مرد راننده بدون اينكه بهش نگاه كنه گفت آره!!!! البته 5 سالي ميشه كه بازنشسته شدم!!!!؟ از اين حرفش همه ما جا خورديم مگر او چند سالش بود همه تعجب كرده بوديم . ادامه داد الان 38 سالمه! از اين حرفش بيشتر تعجب كرديم چون تقريبا موهاش همه سفيد شده بود و سنش بيشتر نشان ميداد. اينها همه حرف هايي بودند كه راننده در طول راه گفت به مقصد مرد معلول رسيديم و راننده بدون اينكه حرفي بزنه پيچيد داخل يك كوچه و دم يك كوچه بن بست نگه داشت و پسره جوان زود پياده شد و ويلچر را از صندوق عقب ماشين برداشت و آورد جلو و مرد به زحمت خودش را انداخت روي صندلي چرخدار و شروع كرد به دعا كردن مرد راننده... او دنده عقب گرفت و در حالي كه از من بخاطر تاخير پيش آمده معذرت خواهي ميكرد از كوچه خارج شد و من ... و من به يادم آمد آن جمله مشهور كه ميگه شايد از اين لحظه بد من لحظات به مراتب بدترش هم باشند خدا را شكر كرد... وقتي به مقصد رسيديم كمتر از آن مبلغي كه قرار بود ازم بگيره را گرفت و كم مانده بود من اعتراض كنم كه چرا كم گرفتي! به ساعت كه نگاه كردم ديدم درست سر ساعت رسيدم و اصلاً ديرم نشده!!! |
*** |
|
:منشور وبلاگ من
يادم
باشد
حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم تا دل كسي بلرزد
راهي نروم
كه بيراه باشد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد
كه روز و روزگار
خوش است
همه چيز رو به راه بر وفق مراد است و
خوب
تنها
تنها دل ما دل
نيست
آره .....
:توجه فرمائيد
خانه
-
پست الكترونيكي
-
نوشته هاي پيشين
-
وبلاگ تصويري سحر وب
-
جستجو در
ياهو
-
با تشكر از
گوگل
سحر ,
سحروب ,
سحروبز
,
سحركلام
,
sahar ,
saharweb
,
saharwebs,
sahar web
,
sahar webs
--------------------------------------------------------------------------------
Home
-
Email -
Comments -
Gallery Picture -
Saharwebs Pictures Album
-
Googel
اگر
نظري پيامي و يا حرف و صحبتي با من داريد پائين را كليك
كنيد
Questions or
comments should be sent to Sahar_webs@Yahoo.com