Thursday, October 23, 2003
سلام
اين روز ها نوشتن برام خيلي سخت شده؟
چرا من هميشه اشتباه مي كنم؟ چرا بايد هميشه من معذرت بخوام؟ چرا هميشه مقصر منم؟
اين همه اشتباه از يه نفر ديگه خيلي بعيده ! اما از من يكي نه!؟ خودت كه ميداني من چقدر خلم و هميشه قاط مي زنم و هيچ وقت حواسم سر جاش نيست!
نمي داني اين روز ها نوشتن برام خيلي سخت شده؟ ديگه نمي توانم زياد حواسم را جمع كنم! آنهم من!!! مني كه هميشه تو كلاس انشاء بهترين نمره را مي آوردم!
5 دقيقه اي انشائي مي نوشتم كه بيچاره معلم مون فكر ميكرد يه هفته تموم روش كار كردم! و بچه هاي تنبل كلاس هميشه توي آخرين دقايق ازم مي خواستن براشون انشاء بنويسم اما حالا...
اين روز ها نوشتن برام خيلي سخت شده؟
خاطرات روزهاي كودكيم مثل فيلمي به ياد مانديه وحشتناك جلوي پرده چشم هام رژه ميرن و نمي دانم چرا دست از سرم بر نمي دارند، يا شايد اين منهم كه ول كن اين خاطرات تلخ نيستم؟ يه اتفاق ساده چطور ميتونه تمام عمر انسان را تحت تاثير خودش داشته باشه؟؟؟
واي كه چقدر ديرم شده ! حرفهام با گفتن تموم نمي شن اما فرصتم رو به پايان! اين روز ها نوشتن برام خيلي سخت شده؟
مدتيه عادت كردم هر هفته بيشتر از يه مطلب ننويسم اما اين روزها براي نوشتن همين يكي هم كم ميارم! يادته شعري كه هفته پيش نوشتم؟ با اينكه همش تقصير خودم بود اما از دستت رنجيدم!؟ آخه چطور دلت آمد پنج دقيقه از وقتت را به من ندي؟
بگو اي يار بگو
اي وفا دار بگو
از سر بلند عشق
بر سر دار بگو
*
بگو از خونه بگو
از گل پونه بگو
از شب شبزده ها
كه نمي مونه بگو
*
بگو از محبوبه ها
نسترنهاي بنفش
سفره هاي بي ريا
روي سبزه زار فرش
*
بگو اي يار بگو
كه دلم تنگ شده
رو زمين جا ندارم
آسمون سنگ شده
*
بگو از شب كوچه ها
پرسه هاي بي هدف
كوچه باغ انتظار
بوي بارون و علف
*
بگو از كلاغ پير
كه به خونه نرسيد
از بهار قصه ها
كه سر شاخه تكيد
*
بگو اي يار بگو
كه دلم تنگ شده
رو زمين جا ندارم
آسمون سنگ شده