|
||
|
|
Tuesday, April 29, 2008
زن رشتي شش سال پيش وقتي شروع به نوشتن وبلاگ كردم هنوز اولين وبلاگهاي ايراني هيچكدومشون اولين سالگرد تاسيس شون را جشن نگرفته بودن و پير و جوان و دختر و پسر از فضاي بوجود آمده خيلي خوشحال شده بودن و از اينكه توي فضاي مجازي اينترنت صاحب يك وجب جا شده بودن سر از پا نمي شناختن و هر روز هر روز وبلاگ هاي تازه اي متولد ميشدن و با همه اينها چندتاشون خيلي معروف بودن و تقريبا هر روز هزاران بيننده داشتن و بعضي از روزها ساعت ها ميشد كه پشت كامپيوتر مينشستيم و يا با هم چت ميكرديم و هر كسي هر كاري بلد بود را به ديگري ياد ميداد و خلاصه روزگاري داشتيم ... يك شب توي يكي از چت رومها دختري را ديدم كه ميگفت 24 ساعته مدام جلوي كامپيوتر نشسته و داره از حال ميره!!! البته من بيشتر از چند ساعت آن لاين نبودم و بايد به كارهاي ديگرم هم ميرسيدم ... يك بار بچه هاي وبلاگ نويس تصميم گرفتن كه با هم يك چت دسته جمعي راه بياندازن و نقطه نظراتشون را با هم در ميان بگذارن . آنشب درست يادم نيست ساعت نه يا ده بود و من خونه يكي از دوستام بودم ! رفته بودم كامپيوترش را درست كنم كه بعد از نصب مسينجر من هم چند دقيقه اي آن لاين شدم و خلاصه چون از صبح سر پا بودم وخسته ، چشم هام ديگه درست نمي ديدن و با همه اينها نمي خواستم همچين موقعيتي را هم از دست بدم وارم چت روم شدم ... همينطور ساكت نشسته بودم و حال حرف زدن نداشتم و فقط مي خواستم از كم و كيف ماجرا خبر داشته باشم ... ديدم خبري نيست و همه دارن به هم تعارف ميكنن و كسي حاضر به حرف زدن نيست فكر كردم حتما قبل از من خيلي حرف زدن و ديگه موضوعي نمانده ؟ به ليست آي دي ها نگاهي كردم و مينا نامي را پيدا كردم و بعد از سلام ازش خواستم اگه موضوع خاصي مطرح شده قبل از من بهم بگه! اون هم نه گذاشت و نه برداشت و پيله كرد كه چرا از من پرسيدي و تو كي هستي و ... فقط چند دقيقه فرصت داشتم و از اينكه گير همچين آدم سمجي افتاده بودم كلافه شدم و گفتم مينا جان اشتباه شده گفتم شايد شما در جريان خبرها بوده باشيد ! يكهو اون طرف برگشت بهم گفت مينا !!!!! مينا كيه؟ من تازه متوجه موضوع شده بودم و از خجالت آب شدم و فقط توانستم ازش معذرت بخوام و زود ديس كانكت بشم! آخه اون نيما بود نه مينا! اين آشنايي مختصر و ناخواسته و غير منتظره باعث آشنايي بيشتر ما با هم شد و بعد از اون ما دو تايي با هم شروع به نوشتن وبلاگ كرديم ... اون خيلي توي نوشتن وبلاگ فعال بود و هر روز كلي مطلب مي نوشت و با خيلي ها ارتباط داشت و كار ما شده بود هر شب نوشتن وبلاگ و سر زدن به وبلاگ هاي ديگر دوستان ... هر شب دست كم دوتايي به 50 وبلاگ سر ميزديم و جواب پيامهاشون را ميداديم ... من توسط وبلاگمون با خيلي ها آشنا شدم و كار من ارتباط با خانم ها بود و كار نيما ارتباط با آقايون ... گاهي وقت ها هم با چند تا از دوستان وبلاگ نويس چت مختصري ميكرديم و موضوعات جالبي براي هم طرح ميكرديم و روزها و شب هاي خوبي بود... يك شب نيما بهم گفت كه ميخوام تو را با يكي كه سرطان داره و مريضه آشنا كنم! من كه از روحيه ضعيف خودم خبر داشتم با وحشت گفتم نه نمي خوام و نمي توانم جلوي احساسات را بگيرم و خراب ميكنم... آنشب گذشت و چند شب بعد بود كه گفت يكي ميخواد باهات حرف بزنه و آي دي اون را بهم داد zanerashti از روي آي ديش ميشد حدس زد كيه آخه چند بار به وبلاگ هاي هم سر زده بوديم و واسه همديگه پيام گذاشته بوديم . در حد سلام و احوال پرسي با هم حرف زديم و اون گفت كه مي خواد بره رشت براي استراحت و من ساده هم با توجه به سن و سالش فكر كردم كه براي وضع حمل ميره و ميخواد بچه دار بشه ميره شمال براي استراحت ... بعد از رفتن اون نيما بهم گفت كسي كه گفته بودم بهت اون بود!!! خيلي از اين كارش ناراحت شدم و اصلا دلم نمي خواست باهاش آشنا بشم و تازه يك سال از مرگ پدرم ميگذشت و هنوز داغ رفتنش روي دلم بود... من روز چهارشنبه، 21 اسفند، 1381 بدون اشاره به نوع مريضيش يكي از نوشته هاشو گذاشتم توي وبلاگم و از دوستان خواستم كه براش دعا كنن و از خدا خواستم كه اينار با سلامتي كامل برگرده سر خونه و زندگيش... روز پنجشنبه، 11 ارديبهشت، 1382 روزي بود كه اصلا انتظارش را نداشتيم خبري به اين تاسفباري را بشنويم : انا لله و انا اليه راجعون حدود دوساعت پيش آزيتا فوت كرد، در 34 سالگي. نميخواهم روضهاي بخوانم و يا نوحهاي سر دهم. روزگار نامرد نيست و دنيا هم بد جايي نيست (اگر بدش نكنيم). او رفته و من هنوز هستم، زماني هم من خواهم رفت و ديگران خواهند بود، اين اصل و رسم اساسي اين دنياست. اين نوشته اداي قولي است كه روزي به او دادم، قولي كه بعد از بسته شدن، چند بار محكم شد ... هادي - آنروز هم مثل روزهاي ديگه بود خورشيد سر ساعت طلوع كرد و سر ساعت غروب ... كاري به اين نداشت كه امروز آزيتا نامي در اين دنيا نفس ميكشه يا نه!؟ اما با همه اينها آنروز خيلي ها ناراحت بودن ، فرقي نمي كرد كه وبلاگ نويس باشن يا نه هر كس خبر درگذشتش را به طريقي شنيده بود يكي از وبلاگ يكي از روزنامه يكي توسط تلفن ... فرقي نميكرد همه در غم از دست دادنش سهيم بودن و همه عزا دار... يك سال گذشت ... دو سال ... سه سال ... پنج سال ... مگر فرقي ميكنه كه چند سال گذشته باشه مهم اينه كه هنوز هستن آدمهايي كه به يادت سري به وبلاگت ميزنن و فاتحه اي برايت مي خوانن ... آزيتا جان ما را هم دعا كن ... عرض و طول زندگي مهم نيست مهم اينكه در آخر كار او راضي باشد و ما رستگار ... تعداد زيادي از پيام هاي تسليت را گلچين كرده بودم كه بگذارم اينجا اما اين يكي به نظرم از همه رساتر آمد : افروز اسلامي جمعه 4/3/1386 - 5:38 در كنار تمامي خبرهايي كه در سه سال گذشته از دنياي شبكه و اينترنت در اي تي خبر 20:30 به مردم دادم / كاربري اين وبلاگ متحيرم كرده /براي ادامه ياد و زندگي همه وقف مي كنند... اين بار يك وبلاگ ياد تو را زنده نگه داشته / هميشه زنده باشي .خدا روح همه را شاد كند . IT@IRIBNEWS.IR محل دفن پيكر ش در صومعه سرا قبرستان محله عربان است. كنار اين قبرستان كوچك مسجدي هم به نام مسجد ولي عصر (عج) وجود دارد. براي شادي روحش دعا كنيم ... براي نوشتن پيام براي آزيتا جان اينجا را كليك كنيد 18419
Comments:
Post a Comment
|
*** |
|
:منشور وبلاگ من
يادم
باشد
حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم تا دل كسي بلرزد
راهي نروم
كه بيراه باشد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد
كه روز و روزگار
خوش است
همه چيز رو به راه بر وفق مراد است و
خوب
تنها
تنها دل ما دل
نيست
آره .....
:توجه فرمائيد
خانه
-
پست الكترونيكي
-
نوشته هاي پيشين
-
وبلاگ تصويري سحر وب
-
جستجو در
ياهو
-
با تشكر از
گوگل
سحر ,
سحروب ,
سحروبز
,
سحركلام
,
sahar ,
saharweb
,
saharwebs,
sahar web
,
sahar webs
--------------------------------------------------------------------------------
Home
-
Email -
Comments -
Gallery Picture -
Saharwebs Pictures Album
-
Googel
اگر
نظري پيامي و يا حرف و صحبتي با من داريد پائين را كليك
كنيد
Questions or
comments should be sent to Sahar_webs@Yahoo.com