امروز (جمعه) رفته بوديم باغ براي گردش و فرار، از دست هواي گرم و دم كرده! از آسمون آتيش مي باريد و حتي سايه درخت ها هم جاي خنكي براي استراحت نبود .
ديشب هم چون سريال ترانه مادري را نديده بودم دلم نمي خواست تكرارش را از دست بدم و تلوزيون كوچولوي خوشگلم را هم با خودم آورده بودم وقتي ديدم تكرار سريال را نشون نمي ده بردم گذاشتمش توي ماشين كه زير دست و پا نمونه . برگشتني رفتم سر وقت باغبان پير، او گفت كه امسال به علت خشكسالي نوبت آبياري را دو روز عقب انداختن و باراني هم كه نباريد به همين علت اكثر محصولات دارن از بي آبي از بين ميرن!
بعد از نهار ( خدا نصيب هيچ كس نكنه از بس مگس بود داشتن روي سفره موج ميزدن!) زنبيل به دست رفتيم سر وقت گوجه فرنگي ها و آنهايي كه رسيده بودن را داشتيم مي چيديم كه داداش كوچولوم گفت من خستم و ميروم توي ماشين و رفت! خلاصه تا عصر كلي توي باغ گشتيم و سر حال آمديم و عصر وقتي داشتيم خوشحال برميگشتيم خونه من چشمم به تلوزيونم پشت شيشه ماشين افتاد! در را باز كردم ديدم تلوزيون كوچولوم پشت شيشه عقب ذوب شده و تغيير شكل داده و فقط چيزي شبيه به تلوزيونه! داشتم از عصبانيت منجر ميشدم!!! سوار شديم كه راه بيافتيم دست بردم كورنومتر ساعت را تنظيم كنم ديدم ساعت نيست گفتم ساعت داداش كوچولوم گفت گذاشتم سينه ماشين!!!! موقع خواب پام بهش خورد و از جاش كنده شد! دستم را دراز كردم بردارم كم مانده بود بچسبه به دستم از بس داغ بود، نگاه كردم صفحه اش سياه شده بود و آنهم مچاله شده بود از بس زير آفتاب مانده بود ... اينبار از بس عصباني شده بودم كه داشتم خودم هم ذوب ميشدم اما چي مي توانستم بگم؟ آمديم خونه با داداشم قهر كردم و آمدم بالا توي اتاقم و براي شام هر چه صدام كردن نرفتم پائين و چند بار داداشي آمد سراغم و محل بهش نگذاشتم و بعد از كلي اصرار گفتم از دستش ناراحتم ... خلاصه چند تا گوجه فرنگي و سيب به بهاي خراب شدن ساعت و تلوزيونم تمام شد و الان هم ساعت 2 نصف شبه و من بدون شام هنوز جلوي كامپيوترم نشستم و فقط اين چند دقيقه آخر توانستم كار مفيدي انجام بدم ...
.

بي خودي نيست من زمستون را خيلي دوست دارم و بيشتر اوقات دلم براش تنگ ميشه !!!من يكي كه تحمل گرماي طاقت فرسا را ندارم20508