|
||
|
|
Sunday, July 06, 2003
امشب به ياد وبلاگ تاريخ شفاهي مي خواهم اين نوشته بي ربط را بنويسم با اينكه نصفه و نيمه است و دست و پا شكسته ، اما به خاطر چند روز غيبتم مي خوام به آب و آتش بزنم و هر روز آپ ديت كنم با اينكه ميدانم هيچ وقت نمي توانم به گفتمه ام عمل كنم اما سعي خودم را مي كنم
*** چند سال پيش به اصرار در كلاس هاي فيلم سازي انجمن سينماي جوان شركت كردم! چون سن و سالم كم بود خيلي اصرار كردم تا منو ثبت نام كنند و بعد از طي كلاسهاي متعدد به سلامتي بعد از چند ماه فارغ التحصيل شدم!!! . شب قبل آن روزي كه قرار بود اولين شاهكار خودم را خلق كنم( البته آخرين تجربه ام از اين دست ) در عالم خيال فيلم هنريم را ساختم و به جشنوراه هاي مختلف فرستادم و تمام جايزه ها را درو كردم ! واي مگر فكر ساختن اين شاهكار ميگذاشت من چشم روي هم بگذارم لحظه شماري ميكردم تا زود صبح بشه... بالاخره آن شب طولاني صبح شد و خورشيد خانم سرش را از ناز بالشش برداشت و شروع به شانه كردن زلفهاي طلائيش كرد! يك روز گرم تابستان بود كه از خونه زدم بيرون، با بچه ها قرار گذاشته بوديم تو پارك همديگر را ببينيم و از آنجا به محل فيلم برداري بريم، شكر خدا چون جمعه بود و همه خواب تقريبا هيچ كس منو با آن سه پايه بزرگ تو دستم نديدند! قبل از همه به پارك رسيدم! آنهم من ! مني كه هميشه دير سر قرارها حاضر ميشدم براي خودم هم باور كردني نبود ! يك ساعتي طول كشيد تا همه بچه ها حاضر شدن و به طرف محل فيلم برداري حركت كرديم. و به محض رسيدن زود دوربين را كاشتيم ( البته هيچ وقت سبز نشد) و كم كم توي كارمون جدي شديم گروهمان متشكل بود از سه نفر بازيگر و گروه فني، يعني خودم بعنوان تهيه كننده و كارگردان ( جون خودت) ، زهرا بعنوان فيلمبردار، مهناز بعنوان صدا بردار و يكي از بچه ها كه حالا اسمش يادم نيست بعنوان منشي صحنه! نه بابا مگه ميشه مرجان كوچولو را از ياد برد؟با آن صداي ظريف و تو دماغيش!!! چند نفر شديم بگذاريد بشمارم 1-2-3 ... چون هزينه توليد هم با من هستش!!! و بايد خوب حساب و كتاب كنم!!! حالا جاي شكرش باقيه كه تو آن روزها وضع ماليم آنقدرها تعريف نداشت!؟ وگرنه تمام زندگيم را صرف توليد آن گونه فيلم هاي آموزنده ميكردم!!! ميگفتم، كم كم جدي شديم و خواستيم كه فيلم را كليد بزنيم درست همين لحظه بود كه متوجه شديم زهرا خانم يادش رفته باطري دوربين را شارژ كنه! و به اين ترتيب چند ساعتي را صرف شارژ باطري كرديم! خدا پدر و مادر آن آقا را كه با هزار منت اجازه داد تا شارژرمون را به برق خونشون بزنيم بيامرزه مگر كسي قبول ميكردما از برق خونش استفاده كنيم!كلي هزينه برق رو دستش بگذاريم! آخه نمي دانم يك شارژر كوچيك چقدر برق مصرف ميكنه ؟... و اينگونه بود كه ظهر درست وقتي كه خورشيد خانم مشغول آشپزي بود و اجاقش را با تمام حرارت روشن كرده بود!!! دوربين ما آماده تصوير برداري شد. (خدا را شكر كه شارژ شد وگرنه اين متن بي سر و ته حالا حالا ها ادامه داشت و حتي آف لاين هم نمي توانستيد بخوانيد!) چون قرارمان اين بود كه يك فيلم هنري بسازيم به گريمور و اينجور چيزها احتياجي نداشتيم!!! چون فقط پاهاي بازيگران را مي خواستيم نشان بديم و طبيعي بود كه كفش و شلوار احتياجي به گريم كردن نداشتن و ما كارمان را شرع كرديم حيف كه اينجا جاش نيست توضيح بدم چه اتفاقاتي افتاد تا آخر موفق نشديم؟! فيلم را تمام كنيم و دنيا را با خلق اين اثر شگفت انگيز شوكه كنيم ... آخر كار فقط چند تصوير كج و كوله از سه جفت كفش كه همش از پله هاي دادگستري بالا و پائين ميرفتن را توانستيم ضبط كنيم! صحنه خارجي پله هاي مقابل دادگستري برداشت اول ... صحنه خارجي پله هاي مقابل دادگستري برداشت بيستم ... صحنه خارجي پله هاي مقابل دادگستري برداشت صدم ... و ديگر خورشيد خانم داشت كم كم قهر ميكرد و ميرفت فكر كنم آن روز از دست اين همه تكرار و تكرار و تكرار ... ما خسته شده بود و مي خواست بره كمي استراحت كنه و به اين ترتيب ما نور را هم از دست داديم و ديگر هيچ وقت نتوانستم بقيه اين شاهكار را ضبط كنيم بيچاره مرجان، همش صداش تو گوشمه صحنه خارجي ... برداشت ... و بيچاره تر از او بازيگران بودند از بس كه از پله هاي دادگستري بالا و پائين رفتن ، فكر كنم ديگر هوس بازي كردن توي هيچ فيلمي ديگر به سرشون نزنه ! جان كلام اينها را تعريف كردم كه بگويم من هر بار كه ميخواهم مطلب تازه اي توي وبلاگم بگذارم بار ها بارها آن را تغيير ميدهم البته بعد از اينكه رضايت ميدهم مطلب ايندفعه ام در مورد چي باشه بهتره! و درست وقتي كه حسابي خسته شدم آن متن وصله پينه را سند مي كنم توي وبلاگم كه بعد ها خودم از نوشته ام خندم ميگيره ببخشيد ... من هميشه شرمنده خوانده هاي وبلاگم بودم و هستم ، هميشه... با تشكر سحر
Comments:
Post a Comment
|
*** |
|
:منشور وبلاگ من
يادم
باشد
حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم تا دل كسي بلرزد
راهي نروم
كه بيراه باشد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد
كه روز و روزگار
خوش است
همه چيز رو به راه بر وفق مراد است و
خوب
تنها
تنها دل ما دل
نيست
آره .....
:توجه فرمائيد
خانه
-
پست الكترونيكي
-
نوشته هاي پيشين
-
وبلاگ تصويري سحر وب
-
جستجو در
ياهو
-
با تشكر از
گوگل
سحر ,
سحروب ,
سحروبز
,
سحركلام
,
sahar ,
saharweb
,
saharwebs,
sahar web
,
sahar webs
--------------------------------------------------------------------------------
Home
-
Email -
Comments -
Gallery Picture -
Saharwebs Pictures Album
-
Googel
اگر
نظري پيامي و يا حرف و صحبتي با من داريد پائين را كليك
كنيد
Questions or
comments should be sent to Sahar_webs@Yahoo.com