|
||
|
|
Tuesday, August 26, 2008
المپيك 2008 پكن و گراني نان!
من به شخصه به ورزش كردن زياد علاقه اي ندارم همينجوري توي اين جامعه اعصابم خورده شده و نيازي نمي بينم كه زير چادر و قرنطينه ورزش كنم!؟ وقتي از جامعه ايران صحبت ميشه نصفش را زنان تشكيل ميدهن و با همه اينها از هيچ حق و حقوقي ... ببخشيد كه از اين حرفهاي بيخودي تكراري نوشتم، از نحوه پخش مراسمات افتتاحيه و بخصوص اختتاميه بازي هاي المپيك پكن از دست تلوزيون ناراحت و دلخورم! نمي دانم زن ها چه هيزم تري به اين مردها فرختن كه مثل جزامي ها باهاشون برخورد ميشه! شايد مسئولين تلوزيون ما فكر ميكنن كه همين الانه كه يكي از زن ها وسط ميداني به آن بزرگي جلوي چشم جهانيان دست به كاري ناشايست بزنه و ... البته جمعيت جهان ( منهي مردم ايران) چون ما مردم تافته جدا بافته از كل دنيا هستيم و فقط مصيبت ها و جنگ ها و قحطي هاي ديگر ملل به ما مربوط ميشه ... پرچم دار كشور لبنان را توي مراسم اختتاميه ديديد! فكر كنم يكي از اعضاي حزب الله لبنان بود!؟ دولت ايران دلش ميخواد همه مردم ايران را به زور هم كه شده به بهشت بفرسته! البته گراني ها اخير هم يك نمونه بارز از اين تلاش هاست ! چون دلشون ميخواد اين كار به سرعت صورت بگيره ارزاق روزمره مردم بيچاره حتي نان را به شكل فزاينده گران كرده ، حالا نمي خواد شما شعار تكراري بدين كه همه جاي دنيا گراينه ! حتي آقاي خامنه اي هم توي صحبت هايشان بمناسبت هفته دولت گفتن كه دستهايي هستن كه گراني را در كشور دامن ميزنن! فقط خدا به داد مردم برسد! كوتاه فكري هم حد و حدودي داره خلاصه اينكه من اين روزها از زمين و زمان شكايت دارم، همين ![]() دلي كه دلدار داره نازش خريدار داره عزيز هر انجمنه رونق بازار داره دل كه بي دلدار باشه از همه بيزار باشه فرقي براش نمي كنه گل باشه يا خار باشه 20935
Tuesday, August 19, 2008
بوذجمهر مدتي پيش حكايتي خواندم كه در زندگيم تحول زيادي ايجاد كرد و براي اينكه مورد استفاده شما و هم قرار بگيره امروز قصد نوشتنش را دارم: - كلي توي فايل هاي ذخيره شده و ياداشت هام گشتم تا اصل حكايت را پيدا كنم كه موفق نشد!!! آمدم نت هم جستجو كردم همچين موردي يافت نشد حالا مجبورم مضمون حكايت را بنويسم ... گويند روزي حاكم وقت به بوذجمهر ظن بد كرد و او را به سياهچال انداخت تا اعدامش كند! وقتي زندانبان براي سركشي به نزد او آمد او را خونسرد يافت و گفت: مرگت هر آن نزديكتر مي شود و هر آن امكان دارد كه حكم اعدامت اجرا گردد اما در حال تو دگرگوني پديد نيامده و هيچ نگراني در چهره ات پديدار نشده علت اين همه اعتماد به نفست چيست؟ بوذجمهر گفت: معجوني ساخته ام كه هر كه آن را به كار بندد او را از هيچ چيز باكي نخواهدبود! مرد پرسيد و آن معجون چيست؟ بوذجمهر گفت:اول آن كه مرگ دست خداست و هيچ كس قادر به گرفتن جان من نيست مگر به خواست و اراده او. دوم اينكه ممكن بود از اين حال روز من بدتر به سرم بيايد و اين حال و روزم در مقابل آن جاي شكر دارد سوم اينكه از اين ستون به آن ستون فرج است و امكان دارد هر آن اتفاقي اين راي و حكم حاكم را نقض نمايد چهارم اينكه ( هر چه فكر كردم اين مورد يادم نيامد و گويا بكل فراموشش كردم! شايد اين مورد هم فراموشي بوده ! فراموشي بعضي وقت ها بهترين نعمتي كه خدا به ما داده و گاهي اوقات بغير از فراموش كردن سختي ها راه چاره ديگري نداشته باشيم) ... 20722
Tuesday, August 12, 2008
حكايت تلوزيون ما حكايت تلوزيون ما شده حكايت جايزه دادن به فيلم هاي در پيتي به اصطلاح هنري كه بعد از انقلاب يك مدتي باب شد و هر كسي يك دوربين دست گرفت و با مجوز و بي مجوز راهي ده كوره هاي دوردست شد و بدون هزينه كردن ريالي دست بكار ساخت فيلم هايي شدن كه از ايران و ايراني فقط فارسي حرف زدنش بود چون هيچ نشاني از ايران و ايراني توش نبود ... چند تا بچه معصوم روستايي بودن كه فقط شنيده بودن كه چيزي به نام سينما وجود دارد و ... كار كارگردان هم شده بود نشان دادن فقر و بدبختي و بيچارگي مردم بيخبر از همه جا و ... خلاصه اين فيلم ها شده بودن فيلم هاي جشنواره پسند خارجي ها چون از ايران يك تصوير دور از واقعيت نشان ميدادن كه مورد علاقه دشمنان ايران بودن و دست اندركاران ساخت فيلم هم بعد از گرفتن جايزه از ترس بازجويي كه اين چيه ساختي، جرائت آمدن به كشور را نداشتن و خارج نشين شدن و ... ![]() اما چرا گفتم حكايت جايزه دادن به اينگونه فيلم ها هم شده عين تلوزيون ما! راستش وقتي فرهنگ فيلم هاي سينمايي ايراني را ورق ميزنيم متوجه مي شويم كه در گذشته اين مر و بوم دست كم دو سه هزار فيلم سينمايي توي كشورمان ساخته شده كه تلوزيون ما از فيلم هاي قديمي فقط دو فيلم گاو و سازدهني را تا حالا بطور كامل نشان داده كه هر دو در دور افتاده ترين نقاط كشور ساخته شدن و موضوع يكي گاو و ديگري خر شدن بعضي ها و سوار شدن بعضي ديگره و هيچ نشان بارزي از ايران و ايراني در آنها ديده نمي شه و من چند بار فكر كردم اين فيلم يك فيلم آفريقايي و يا لااقل يك فيلم هنديه! كه ماهرانه دوبله شدن! و گرنه هيچ چيزي براي اين نسل ندارن حتي خاصيت سرگرم كردن هم ندارند و تلوزيون ما با آب و تاب فراوان اقدام به نمايش آنها ميكنه كه بله در گذشته ايران اين چنين جايي بود و توي اين چند سال بعد از انقلاب به اين شكل در آمده ! نمي دانم با پنهان كردن و وارونه نشان دادن واقعيت ها به دنبال چه هستيم؟ چرا مثل بعضي ها سعي در پنهان كردن گذشته مان داريم؟ آيا ايراني آنچان بي ريشه شده است؟؟؟
20666
Tuesday, August 05, 2008
يك بدبياري ديگه!
حالا نگو كه همش دارم آيه ياس مي خوانم، اين پستم جريان يك بدبياري ساده را نوشتم! دوست نداشتي نخوانش ! امروز (جمعه) رفته بوديم باغ براي گردش و فرار، از دست هواي گرم و دم كرده! از آسمون آتيش مي باريد و حتي سايه درخت ها هم جاي خنكي براي استراحت نبود . ديشب هم چون سريال ترانه مادري را نديده بودم دلم نمي خواست تكرارش را از دست بدم و تلوزيون كوچولوي خوشگلم را هم با خودم آورده بودم وقتي ديدم تكرار سريال را نشون نمي ده بردم گذاشتمش توي ماشين كه زير دست و پا نمونه . برگشتني رفتم سر وقت باغبان پير، او گفت كه امسال به علت خشكسالي نوبت آبياري را دو روز عقب انداختن و باراني هم كه نباريد به همين علت اكثر محصولات دارن از بي آبي از بين ميرن! بعد از نهار ( خدا نصيب هيچ كس نكنه از بس مگس بود داشتن روي سفره موج ميزدن!) زنبيل به دست رفتيم سر وقت گوجه فرنگي ها و آنهايي كه رسيده بودن را داشتيم مي چيديم كه داداش كوچولوم گفت من خستم و ميروم توي ماشين و رفت! خلاصه تا عصر كلي توي باغ گشتيم و سر حال آمديم و عصر وقتي داشتيم خوشحال برميگشتيم خونه من چشمم به تلوزيونم پشت شيشه ماشين افتاد! در را باز كردم ديدم تلوزيون كوچولوم پشت شيشه عقب ذوب شده و تغيير شكل داده و فقط چيزي شبيه به تلوزيونه! داشتم از عصبانيت منجر ميشدم!!! سوار شديم كه راه بيافتيم دست بردم كورنومتر ساعت را تنظيم كنم ديدم ساعت نيست گفتم ساعت داداش كوچولوم گفت گذاشتم سينه ماشين!!!! موقع خواب پام بهش خورد و از جاش كنده شد! دستم را دراز كردم بردارم كم مانده بود بچسبه به دستم از بس داغ بود، نگاه كردم صفحه اش سياه شده بود و آنهم مچاله شده بود از بس زير آفتاب مانده بود ... اينبار از بس عصباني شده بودم كه داشتم خودم هم ذوب ميشدم اما چي مي توانستم بگم؟ آمديم خونه با داداشم قهر كردم و آمدم بالا توي اتاقم و براي شام هر چه صدام كردن نرفتم پائين و چند بار داداشي آمد سراغم و محل بهش نگذاشتم و بعد از كلي اصرار گفتم از دستش ناراحتم ... خلاصه چند تا گوجه فرنگي و سيب به بهاي خراب شدن ساعت و تلوزيونم تمام شد و الان هم ساعت 2 نصف شبه و من بدون شام هنوز جلوي كامپيوترم نشستم و فقط اين چند دقيقه آخر توانستم كار مفيدي انجام بدم ... . بي خودي نيست من زمستون را خيلي دوست دارم و بيشتر اوقات دلم براش تنگ ميشه !!!من يكي كه تحمل گرماي طاقت فرسا را ندارم 20508 |
*** |
|
:منشور وبلاگ من
يادم
باشد
حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم تا دل كسي بلرزد
راهي نروم
كه بيراه باشد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد
كه روز و روزگار
خوش است
همه چيز رو به راه بر وفق مراد است و
خوب
تنها
تنها دل ما دل
نيست
آره .....
:توجه فرمائيد
خانه
-
پست الكترونيكي
-
نوشته هاي پيشين
-
وبلاگ تصويري سحر وب
-
جستجو در
ياهو
-
با تشكر از
گوگل
سحر ,
سحروب ,
سحروبز
,
سحركلام
,
sahar ,
saharweb
,
saharwebs,
sahar web
,
sahar webs
--------------------------------------------------------------------------------
Home
-
Email -
Comments -
Gallery Picture -
Saharwebs Pictures Album
-
Googel
اگر
نظري پيامي و يا حرف و صحبتي با من داريد پائين را كليك
كنيد
Questions or
comments should be sent to Sahar_webs@Yahoo.com