|
||
|
|
Tuesday, December 25, 2007
!يك موضوع بي ربط
امروز از آن روزهايي كه توي خونه تنها هستم و بدون اينكه بخواهم شروع به نوشتن كردم! يعني هيچ موضوعي به نظرم نمي رسه و همينطور الكي خواستم يك چيزي نوشته باشم. ظهر بعد از اينكه دادشم كوچولوم رفت مدرسه مامانم گفت دلم گرفته و بدون هيچ حرفي حاضر شد كه بره يك دوري بزنه و برگرده! يهو يادش آمد كه به زن عموش قول داده كه بره ديدنش البته دو سه هفته پيش اين قول و داده بود اون به من تعارف نكرد كه باهاش بروم و من هم هيچ اصراري نداشتم كه باهاش بروم. گفت واسه نهار خودت كباب درست كن و از گوشت هاي پائيني بردار و دست به بالايي ها نزني و .... كلي وصيت كرد و رفت! هنوز از خونه دور نشده بود كه به گوشيش زنگ زدم تا مطمعن بشم همراهشه و يادش نرفته توي خونه جا بگذاره! راستش با اينكه توي خونه هميشه با بودن هم تنها هستيم اما بعضي مواقع آدم دلش مي خواد كه واقعاً تنها باشه با اينكه من مثل بعضي ها شلوغ كاري بلد نيستم و دست از پا خطا نمي كنم اما دوست دارم خودم باشم و خودم الان هم ساعت 15:30 هست و من اصلا گرسنه نيستم كه بلند شم آشپزي كنم در يخچال را باز كردم از نگاه كردن گوشت هاي يخ زده حالم بهم خورد و گفتم : چيپس و پفك بخورم هم زحمتش كمتره و هم اينكه وقتم را با آشپزي هدر نمي دم ... حال چي شد كه اين يك تيكه از زندگيم را نوشتم و گذاشتم اينجا؟ راستش بيخودي و همينطوري و بدون هدف نبود ! چند روز پيش به وبلاگ ليلا سر زده بودم نوشته بود كه شوهر عمه اش فوت كرده! ( خدا بيامرزدش) صفحه نظر خواهيش را باز كردم پيام تسليتي براش بگذارم برام خيلي جالب بود: جويا پنجشنبه 22/9/1386 - 18:25 با سلام ودرود خدمت شما هم وطن عزيزبا توجه به اينكه مدتي است حملاتي غيراخلاقي وغير فرهنگي… آرش دوشنبه 19/9/1386 - 23:22 سلام دوسته من ضمن تشکر از وبلاگ باهالت ميخوام شمارو دعوت به عضويت در يه سايت درآمدزا بکنم.... آزادی - برابری دوشنبه 19/9/1386 - 17:29 دوستان، علی رغم فشارهای امنیتی و بازداشتهای گسترده، آزادی خواه و برابری طلب .... انبارلويي یکشنبه 18/9/1386 - 19:24 سلام. داشتم رد ميشدم توجهم جلب شد اومدم سری بزنم. موفق باشی و خدانگهدار ![]() ديگه يادم رفت براي چي اين صفحه را باز كردم و صفحه را بستم و دوباره باز كردم و با خودم گفتم حتما اشتباهي باز شده ! اما نه صفحه مربوط به آن ياداشت بود و اما پيام هاش هيچ ربطي به موضوع نداشتن .مي بينيد تو را خدا اصلاً مثل اينكه متني كه نوشته را هيچ كدام نديدن!؟ نمي دانم شايد نرم افزاري آمده به بازار كه فقط صفحات نظر خواهي را براي نوشتن نظرات بي ربط نشون ميده! و كاري به نوشته هاي توي وبلاگ ها نداره!؟ شايد
Wednesday, December 19, 2007
عيد قربان
باورم كم كرده اند اي نازنين اما تو باورم كن مرا ذورقي در موج دريا باش و ناگه يار و ياور كن مرا نازنينم ماه من شو غرق حيرت كن مرا عاشقم من پيش مردم درس عبرت كن مرا دو چشم عاشقم درديست كه بر جان من افتاده است
Wednesday, December 12, 2007
صداي پاي زمستان! البته كمي زودتر
صداي پاي زمستان به گوش ميرسد نمي دانم اين روزها خانه زندان است يا كه زندان خانه من است ديگر در كوچه ها ازدحامي نيست همه در حركتند، تند و شتابان همه مي خواهند زود برسند اداره ، مدرسه و يا خانه و باز حركت . جنب و جوشي ديگر
Wednesday, December 05, 2007
شايد شما هم شنيده باشيد كه!!!؟؟؟ در چند روز گذشته در شهر تبريزچندين بار زلزله شديد رخ داد و البته خوشبختانه هيچ اتفاق ناگواري شكر خدا رخ نداد. تا اينجاي حرفم هيچ جاي گله و شكايتي نيست! يعني من كه نمي توانم از خداوند مالك همه چيز و همه كس بخاطر فرستادن زلزله شكايت كنم! ملك خودشه و به قول معروف چهار ديواري و اختياري! اما حرف من از پيش كشيدن زلزله تبريز يك چيز ديگه است ! خدا آنروز را نياره كه كار مهمي داشته باشي و بخواي از وسايل و تكنولوژي هاي جديد براي كارت كمك بگيري! جان آدم را بالا ميآورند، اما به هيچ دردي نمي خورن! راستش يكي از فاميل هاي ما آنروز يا بهتر بگم آنشب تبريز بودن و ساعت حدود هاي 23 بود كه تلفن خانه مون زنگ زد و چون دير وقت بود و دادشي و مامانم داشتن استراحت ميكردن و منهم مثل جغد شب بيدار بودم! و طبق معمول مشغول اينترنت بازي! گوشي را برداشتم و از صدايي كه مدادم داشت قطع و وصل ميشد و مثل فيلم هاي تخيلي كه موجدار و ديجيتالي ، فقط اينو فهميدم كه پسر عمومه و از تبريز زنگ ميزنه و زلزله شده و ميپرسيد كه وضعيت اينجا چطوره و ... صدا قطع شد و بوق اشغال!!!!! من كه وحشت كرده بودم زود مامان را بيدار كردم و جريان را بهش گفتم و تا ساعت 2 نصف شب هر چه تلاش كرديم كه شماره تلفن همراهش را بگيريم فقط مدام اشغال ميزد و بعضي وقت ها هم مي گفت كه شبكه مشغوله! تلوزيون را هم كه روشن كرديم داشت برنامه هاي عداي خودش را نشان ميداد ! ورزشي و اخبار دنيا و ... از هر چيزي حرف زدن مگر زلزله ... خدا ميدانه آن شب چقدر برايمان سخت گذشت و فكر ميكرديم مثل اين فيلم هاي سينمايي حتماً موقع حرف زدنش با من زمين باز شده و اون افتاده توش و بخاطر همين ديگه نمي توانيم باهاش ارتباط داشته باشيم ... اگر وضعيت بهتري بود حتماً خودمان بلند ميشديم و ميرفتيم آنجا تا ببينيم چه بلايي سرش آمده اما با اين وضعيت سهميه بندي بنزين مگر ميشه براي اينطور مسافرتها برنامه ريزي كرد!؟ فرداش در حدود ساعت 12 بود كه موفق شديم باهاش تماس بگيريم ! تعريف ميكرد كه بعد از زلزله كه شكر خدا هيچ گونه تلافات و خرابي به همراه نداشته برق اكثر نقاط شهر قطع شده بود و ترافيك سنگين در خيابان هاي شهر به وجود آمده بود و سيستم تلفن ثابت و همراه هم كلاً بهم ريخته بود و اصلاً نمي شد با جايي تماس گرفت و همه گوشي ها مثل اسباب بازي بيمصرف در دست مردم باد كرده بود! ![]() با همه اينها خوشحالم كه هيچ اتفاق ناگواري رخ نداد... اين عكس خوشكل را هم به مناسبت بارش اولين برف حسابي پائيزي اينجا گذاشتم و هيچ ربطي به زلزله و اينجور چيزها ... تقديم به همه شما .... |
*** |
|
:منشور وبلاگ من
يادم
باشد
حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم تا دل كسي بلرزد
راهي نروم
كه بيراه باشد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد
كه روز و روزگار
خوش است
همه چيز رو به راه بر وفق مراد است و
خوب
تنها
تنها دل ما دل
نيست
آره .....
:توجه فرمائيد
خانه
-
پست الكترونيكي
-
نوشته هاي پيشين
-
وبلاگ تصويري سحر وب
-
جستجو در
ياهو
-
با تشكر از
گوگل
سحر ,
سحروب ,
سحروبز
,
سحركلام
,
sahar ,
saharweb
,
saharwebs,
sahar web
,
sahar webs
--------------------------------------------------------------------------------
Home
-
Email -
Comments -
Gallery Picture -
Saharwebs Pictures Album
-
Googel
اگر
نظري پيامي و يا حرف و صحبتي با من داريد پائين را كليك
كنيد
Questions or
comments should be sent to Sahar_webs@Yahoo.com