|
|
||
|
| ||
سلام
مدتی است که وبلاگم بدون هیچ دلیلی توسط سیستم فیلترلینگ فیلتر شده و هر چه سعی کردم مشکل حل نشد و با اینکه پیش بینی همچین روزهایی را کرده بودم و از بدو تولدوبلاگم براش چندین آدرس تعریف کرده بودم اما متاسفانه همه آدرس ها بلوکه شده و خلاصه اینکه امروز بر حسب تصادف توانستم این متن را اینجا بنویسم و من هم مثل خیلی ها منتظر هستم تا شاید روزی وضعیت بهتر بشه و این وبلاگ بیچاره ما هم از توقیف! در بیاد … امیدوارم
حالا اگر این توفیق میسر نشد و این متن را توی ایام عید نوروز خواندید بر حسب تصادف عیدتان مبارک! یا اگر روز 13 بدر بود روز طبیعت تان بخیر و خوشی! یا اگر توی تابستان بود و وقت امتحانات دانشگاه باید عرض کنم موفق باشید و اگر روز عید فطر سال آینده باشه باید بگویم طاعات و عبادات تان مورد قبول حق!!!!!!!!!!!!!! خلاصه اینکه خبر سلامتی خودم را به عرض حضور شما گرامیان میرسانم و ملالی نیست جز قطع ارتباط جزئی …
سلام!
خونه خالي
خونه خالي ، خونه غمگين ،
خونه سوت و كور بي تو ...
رنگ خوشبختي عزيزم ،
ديگه از من دور بي تو ،
مه گرفته كوچه ها رو اما سايه تو پيداست
مي شنوم صداي شب رو
مي گه اون كه رفته اينجاست ،
تو با شب رفتي و با شب ، مي آي از ديار غربت ،
توي قلب من مي موني ، پر غرور و پرنجابت ،
حالا دست من تنها، شعر دستام رو مي خونه ،
حس خوبِ با تو بودن، تو رگهاي من مي مونه ،
تلخ تــرين لحضه هــا
كــاش ميشد كه نرفت
كاش ميشد كه بمانيم و بسازيم
خانه اي با گل دل
كشور عشق كجاست ؟!
صحبت از رفتن و بي زاري نيست
پاي رفتن لنگ است
جاي ماندن اينجاست
فكـــر فردا باشيم
حاصل ما ايــن است
كـــاش ميشد كــــه نـرفت
و . . . . . . . .
زمان را بـوسيد
و . . . . . .
زمان را دوشيد
بوي بارون
بوي موهات زير بارون
بوي گندمزارِ نمناك
بوي سبزه زارِ خيس
بوي خيسِ تن تو
جاده هاي مهربوني
رگهاي آبيِ دستات
غم بارونِ غروبته
چشمات ،تو صدات
قلب تو ،شهر گل ياس
دست تو ،بازار خوبي
اشك تو، بارون
روي مرمر ديوار خوبي
اي گل آلوده گل من
اي تن آلودهء دل پاك
دل تو قبلهء اين دل
تن تو ارزونيِ خاك
بوي موهات زير بارون
بوي گندمزار نمناك
بوي شوره زار خيس
بوي خيس تن خاك
ياد بارون و تن تو
ياد بارون و تن خاك
بوي گل تو شوره زار
بوي خيس تن خاك
هميشه صداي بارون ،
صداي پاي تو بوده
همدم تنهاييام،
قصه هاي تو بوده
وقتي كه بارون ميباره
تو رو ياد من مياره
ياد گلبرگهاي خيست
روي خاك شوره زار
اي گل آلوده گل من
اي تن آلودهء دل پاك
دل تو قبلهء اين دل
تن تو ارزونيِ خاك
(؟)
وطــــن
دوباره مي سازمت وطن
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم
اگر چه با استخوان خويش
دوباره مي بويم از تو گل
به ميل نسل جوان تو
دوباره مي شويم از تو خون
به سيل اشك روان خويش
اگرچه صد ساله مرده ام
به گور خود خواهم ايستاد
كه بركنم قلب اهرمن
به نعره آنچنان خويش
اگرچه پيرم ولي هنوز
مجال تعليم اگر بود
جواني آغاز مي كنم
كنار نوباوگان خويش
(سيمين بهبهاني)
غصه نخور
غصه نخور ديوونه
كي ديده شب بمونه
خورشيد خانوم همين جاست
تو گره مشت مرداست
وقتي كه مردا پاشن
ابرا ز هم ميپاشن
خروس سحر ميخوونه
خورشيد خانوم ميدونه
كه وقت خواب گذشته
موقع كار و گشته
خورشيد بالا بالا
گوشش به زنگه حالا
(شاملو)
نبسته ام به كس دل
نبسته ام به كس دل
نبسته كس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
زمن هر آن كه او دور
چو دل به سينه نزديك
به من هر آن كه نزديك
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در صبويي
كه تر كنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفتم
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
(سيمين بهبهاني)
بيد كهن
بيد كهــــن به رقــص در آمد كه:.. غــم مدار...
تا من به يــاد دارم،.. نــوروز دل افــروز...
نــــوروز جاوداني..
نــــوروز مــــردمي...
در وقت خود شكفته و پيـــروز ميرسد!!..
هر جاي اين جهان كه ز ايران نشــانه ايست...
در پيشــواز نوروز..
از شـــور و شـــادماني...
از پرچــــم و چــــراغ...
از سبــزه و بنفشــه،.. گل آذيــن و تابنــاك...
جــــان پاك،.. خــانه پاك...
دل پاك،.. عشـــق پاك...
چشمي به راه باشد مشتـــــاق و بيقــرار...
كاين پنــج روز زندگي آمـــوز ميرسد...
(فريدون مشيري)
حياط خانه ما
حياط خانة ما تنهاست...
حياط خانة ما..
در انتظار بارش يك ابر ناشناس...
خميازه ميكشد...
و حوض خانة ما خاليست...
ستاره هاي كوچك بي تجربه..
از ارتفاع درختان به خاك مي افتند...
(فروغ فرخزاد)
بر اين ستـــون و سقف شكسته....
بر آن اتاق بي در و پيكر...
بر اين اجــاق خالي و خامــوش...
ديــوارهاي ريختــه،...
از هــم گسيخته...
ما را براي ديدن اين پرده هاي غم...
اين شاهكارها!!...
به تماشا كشانده ايد؟؟!!...
(فريدون مشيري)
آنروز بعد از مدتهاي مديد هوس پياده روي زده بود سرم ، وقتي از خيابان فرعي پيچيدم به طرف خيابان اصلي يكهو خشم زد! غير از من و يك مرد كه صد متر جلوتر از من منتظر اتوبوس بود كسي در خيابان نبود! مثل فيلم هاي علمي تخيلي انگار نه انكار كه وسط روز بود، آنهم يك روز نسبتاً گرم زمستاني! همان هوايي كه مردم در يك روز زمستاني آرزويش را دارن تا بزنن بيرون و يك گشتي توي هواي آزاد بزنن!
امسال توي شهرمان برف نباريد! فكر نكنيد كه توي يك شهر گرمسيري زندگي ميكنم نه تا چند سال پيش همه روزهاي زمستان برف داشتيم اما اين چند سال اخير وضعيت بكل دگرگون شده و مردها با پيراهن هاي آستين كوتاه بيرون ميان و اكثر زن ها هم با اينكه نمي خوان دك و پزشان بهم بخوره اما بعضي از روزها از آفتاب خجالت مي كشن كه با پالتو و پوتين بيرون بيان!!
سيب و پرتقال و كيوي ! يا شايد هم نارنگي وموز و آناناس ! منتظريم كه اين چادرهاي بزرگ برپا بشن و باز جلوشان صف ببنديم و از سر و كول هم بالا بريم و سر هم كلاه بگذاريم! هي آقا من قبل از شما بودم ! خانم من رفته بودم كيف پولم را بيارم!! ببخشيد آقا ميشه براي من از آن جعبه هايي كه آن پشت گذاشتيد بديد!!!
- دختر كوچكم امروز وقتي از مدرسه آمد خونه همه لباس هاش تنش بود! خيلي تعجب كردم كه چرا مثل اين چند وقته لباس هاشو در نياورده و نگذاشته توي كيفش! نشيت سر ميز و شروع كرد به حرف زدن! مامان گفتن فردا حتما پول براي جشن چهارشنبه سوري بياريدن! مو هاي ساناز هم مثل موهاي من بلندن و هميچ هم نمي خواد موهاش را براي عيد كوتاه كنه! مامان امروز توي مدرسه ازچند تا از بچه ها شماره كفش شان را ميپرسيدن! ميداني براي چي؟؟؟ مگه از تو هم پرسيدن؟ نه... خب اگر هم بپرسن من كه نمي دانم! راستي شماره پاي من چهل و ششه؟ نه عزيزم ... مامان اگر از من پرسيدن چي بگم؟ دختر كوچولو بلند ميشه ميره راهرو و كفشش را برميداره و زيرش را نگاه ميكنه نمي تونه شماره را بخونه برميگرده ...
بارش باران باز شروع شد! نمي دانم وسط چله زمستون مگر وقت باريدن بارونه؟؟؟؟؟؟ اين روزگار را چي شده؟! همه چيز قاطي پاتي شده ...
ديشب،
كوچه ي عشق تاريك بود
ماه به ميهماني رفته بود
و ستاره ها خود را در گوشه اي پنهان كرده بودند
ديشب،
كوچه ي عشق دستهاي حنا بسته ي خود را برسم يادگار به همه نشان ميداد
و آوازهاي سرد و خاموش خود را در مرداب دل
دانه دانه مي كاشت
تا بيگانه اي با خنده تمسخر احساسات او را به بازي نگيرد.
ديشب،
كوچه ي عشق بغض دل را نظاره گر اتفاق ساده اي نموده بود كه از يك روز سرد زمستان آغاز شد
ديشب،
كوچه ي عشق چه تنها بود!
و در تنهايي، كتاب رويا را ورق مي زد
تا در آن خاطره ي اولين برخورد را جستجو كند.
ديشب،
كوچه ي عشق ازبوي علف هاي نمناك دسته گلي ساخته بود تا بامدادان مقدم پرستوها را كه به دور دست مي رفتند خوش آمد گويد.
ديشب،
كوچه ي عشق به خود مي انديشيد
و به بن بست روزي كه سرآغاز مهرباني بود.
ديشب،
ديشب كوچه ي عشق به قامت قدم هاي استواري فكر مي كرد كه جز عطوفت پشتوانه اي نداشت.
ديشب،
كوچه ي عشق سرشار از بي پروايي بود
و بهت زده به همه ي عمر از دست رفته غبطه مي خورد.
ديشب،
كوچه ي عشق زمان را بازيچه ي تلاطم تصوراتي ميديد كه حريصانه به گذشته پيوند ميخورد و ثانيه ها كه خجول و شرمسار به آيينه ‹‹ شب بخير›› مي گفتند.
ديشب،
كوچه ي عشق فرياد همه ي رنجها را در صندوق متانت به دوست هديه ميكرد تا سرود جاودانه اي باشد توشه راه او.
ديشب،
كوچه ي عشق بي صبرانه پروانه اي را بخاطر مي آورد كه از نشئه ي عطر يك گل سيراب نمي شد و بوسه هاي داغي كه عطش عشق را صد چندان ميكرد.
ديشب،
كوچه ي عشق ترانه نويي زمزمه ميكرد
‹‹ باور كن زندگي بدون تو برايم محال است››
ديشب،
كوچه ي عشق دستهاي محبت را به صميميت نمي فشرد
و آرزو ها را در مرداب ناباوري پژمرده مي شدند.
ديشب،
كوچه ي عشق با گلاب گريه خانه ي دل را شستشو داد تا ته مانده هاي زنگار تحجر ترديد را بزدايد.
ديشب،
كوچه ي عشق سراسيمه از دنياي بلورين خود خارج ميشد تا از سقوط در ابهام حادثه رهايي يابد.
ديشب،
كوچه ي عشق چه غمگين شده بود
و به روزهايي مي انديشيد كه لذت اميد را در خود جاي داده بود
و به روزهايي كه طراوت شادمانه صبح بهاري را در برداشت.
و به روزهايي كه سرود عشق، آواز قناري را نويد ميداد.
ديشب،
كوچه ي عشق خوشبختي را بدرقه مي كرد
و به دنبال اتفاق ساده اي بود كه از يك روز سرد زمستان آغاز شده بود.
(احمد مسعود)
و چشم بدوزم به چشم زندگي
از همين فاصله ي دور؟
*
آقا اجازه هست
كه يك روز
از اين سيصد و شصت و پنج عدد روز
خودم باشم؟
*
از هر چه نبايد و بايد
رها باشم؟
جاري تر از آفتاب بخوابم به روي سبز علف
فراتر از پرنده
بنشينم به روي شاخه هاي درخت.
با باد و كبوتر و ماهي
- ماهيان خوشبخت آفتابي –
با رودخانه و شرشر باران
يكي شوم
*
از هر چه ايست
نكن
نه
جدا شوم؟
*
آقا اجازه هست
خواب عشق ببينم
و زندگي ام را بسپارم به آيه هاي
بوسه و شهامت و نور؟
*
از نخ و سوزن
رخت و اتو
اجاق و سماور
بپرهيزم
با آسمان شعر و شعور لحظه هاي دور درآميزم؟
*
آقا اجازه هست
به همسايه ام بگويم
سلام
و شال ببافم براي رهگذري
از نسوج گريه هاي غروب؟
*
آقا اجازه هست
بدون اجازه از اين ديار
كوچ كنم به سجده گاه گل سرخ
در دشت هاي بهار؟
آقا اجازه هست
اجازه
اجازه هست
بخندم به هر چه هست
و بگويم
ياساي تو خطاست
*
اين
عدل
نا رواست؟
(ناهيد كبيري)

نمي توانم به ابرها دست بزنم، هرگزبه خورشيد نرسيده ام.
هيچگاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام.
دستم را تا جايي كه ميتوانستم دراز كردم شايد بتوانم آنچه را كه تو ميخواستي به دست آورم.
انگار كه من آن نيستم كه تو ميخواهي.
براي اينكه نميتوانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
نه، نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم.
نمي توانم به عمق افكارت راه يابم و خواستهاي تو را حدس بزنم.
براي يافتن آنچه تو در رويا در پي آني، كاري از من بر نمي آيد.
مي گويي آغوشت باز است،
اما براي چه كسي.
نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.
نمي توانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.
دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي نا تمام مرا به انجام برساند.
راهي را كه من نيافتم، او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.
كاش كسي را بيابي، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند.
انديشه هايت را كه همواره در تغيير است، به سمتي هدايت كند
و روح تو را كه همواره در پرواز است، آزاد سازد.
اما من نمي توانم...نمي توانم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا بگذاري.
نمي توانم زمينهاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم.
نمي توانم بار ديگر درباره ي آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون چنان نيست، حرف بزنم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانيت.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم.
پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن،
هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.
افسوس! من آن نيستم كه بتواند با تو سر كند.
اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو، زماني با من بود.
اما هيچگاه دستش به ابر ها و به خورشيد نرسيد.
نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
(شل سيلوراستاين)
![]()
:توجه
فرمائيد
خانه
-
پست الكترونيكي
-
نوشته هاي پيشين
-
وبلاگ تصويري سحر وب
-
جستجو در
ياهو
-
با تشكر از
گوگل
:منشور وبلاگ من
يادم
باشد
حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم تا دل كسي بلرزد
راهي نروم
كه بيراه باشد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد
كه روز و روزگار
خوش است
همه چيز رو به راه بر وفق مراد است و
خوب
تنها
تنها دل ما دل
نيست
آره .....
سحر ,
سحروب ,
سحروبز
,
سحركلام
,
sahar ,
saharweb
,
saharwebs,
sahar web
,
sahar webs
--------------------------------------------------------------------------------
Home
-
Email -
Comments -
Gallery Picture -
Saharwebs Pictures Album
-
Googel
اگر
نظري پيامي و يا حرف و صحبتي با من داريد پائين را كليك
كنيد
Questions or
comments should be sent to Sahar_webs@Yahoo.com